جالب است كه در اين فيلم نقش دوم و سوم ها بهتر از نقش اول ها بازي مي كنند. بازي پدر مبتلا به آلزايمر بسيار عالي است در حالي كه تصور مي شود كار ساده اي است. و بازي قاضي.
فيلمنامه به نظر من آن چفت و بستي راكه فيلمنامه ي چهارشنبه سوري داشت ندارد. به عنوان مثال مگر زن خدمتكار همان روزي كه به دعوا و باقي قضايا منجر مي شود پيش دكتر زنان و زايمان نرفته؟ و مگر بعدا نمي گويد كه تصادف كرده و از شب قبل بچه تكان نمي خورده و درد داشته؟ پس چطور دكتر زنان و زايمان متوجه مرگ(يا حداقل آسيب ديدن )بچه ي توي شكم او نشده؟ و يا اين كه شوهر او كه شاگرد يك كفاشي بوده چه چكي كشيده و با چه مبلغي كشيده كه طلبكارهايش او را به زندان بيندازند؟ مگر بانك ها به هر كسي دسته چك مي دهند؟ يا مساله ي پولي كه ادعا مي شود دزديده شده و بعد رها مي شود. مي دانم كه باز با اين چيزها اعصاب خيلي ها را خرد مي كنم و خواهند گفت كه اي بابا اصلا چه اهميت دارد يا اين كه روي چه نكاتي دست گذاشته اي بالاخره از يك جايي دسته چك گرفته است و غيره و غيره. ولي من معتقدم كه اگر اين موضوعات يك نكات فرعي بود چندان اهميت نداشت ولي مساله اين است كه فيلم بر پايه ي همين سه نكته بنا شده و جلو مي رود. اگر اين ها حذف شوند و يا تغيير يابند ديگر داستان اين طور پيش نمي رود.
نكته مهم ديگر كه در طول فيلم (از شروع بحران مدام احساس مي كردم) اين بود كه موضع قهرمان داستان كجاست؟اول او آگاهي اش را از بارداري زن انكار مي كند. بعد ادعا مي كند كه تا ثابت نشود كه مرگ بچه به علت هل دادن او بوده حاضر نيست هيچ پولي بدهد. او از تصادف زن آگاهي ندارد دليل ديگري هم براي مرگ بچه ندارد، آدم درستكاري هم هست(مساله ي دروغش را بعد شرح مي دهم) پس اين اصرار او براي چيست؟ در زمان ديدن فيلم مدام در تلاش بودم كه انگيزه ي اين مرد را بفهمم. نمي دانم شايد من نكته را نگرفته ام.
اما مساله ي دروغ . در اين فيلم هم دروغي كه گفته مي شود چندان بار سنگين گناهي در پي ندارد كه به تماشاگر ضربه بزند. در نهايت مساله قتل غير عمد است. معمولا تماشاگر هم دوست ندارد حتي ضدقهرمان(اين اصطلاح را به معناي فني آن بگيريد نه به معناي آدم بده ي فيلم) به دليل قتل ناخواسته و غير عمد به زندان برود. درستكاري يك فرد در اين موقعيت سنجيده نمي شود. بلكه وقتي به چالش كشيده مي شود كه خطاي او عقايد و ارزش هاي مهم زندگي اش را زير پا بگذارد.
در مجموع با اين كه اغلب صحنه هاي فيلم را تك تك دوست داشتم فيلم در مجموع به نظرم منسجم و يك پارچه نيامد. به عنوان مثال مي توانم به فصل آخر فيلم اشاره كنم. اين كه دختر پدر را انتخاب مي كند يا مادر را بسيار مهم است. و در فيلم ديگري اين پايان باز شايد زيبا مي بود. ولي در اين فيلم بدون هيچ اشاره و تاكيد قبلي در پايان با چنين صحنه اي روبرو مي شويم. سوال من اين است كه اگر دختر پدر را انتخاب مي كرد(در فيلم مي ديديم) يا مادر را. چه تفاوتي داشت. آيا تماشاگر با تاثير متفاوتي از سالن بيرون مي رفت؟ من نظرم اين است كه با اين فيلمنامه هيچ فرقي نمي كرد.
اين هم كه مي گويم فقط يك حس است. اين طور نشان دادن آدم هاي پايين، به اين صورت كه غرق در بدبختي هستند و هيچ نكته ي خوشي در زندگي شان نيست به نظر من توهين است. از آن طرف بام افتادن.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 0:53  توسط محسن رضائی
|
گنجشكِ تنبل حال نداشت بپره
يه بادِ كوچولو اومد اونو از رو شاخه برد.
گوركنِ موذي از بس گوراي پيچ در پيچ كند
تو گوراي خودش گم شد و مرد.
آقاهه يي كه فكر مي كرد شيره، خواب ديد تو درياست
يه كوسه ي راستكي اومد
اونو خورد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:56  توسط محسن رضائی
|
اين داستان را كه مي خواستم بنويسم شروعش خيلي خوب شد. ولي خوب پيش نرفت. و چون با يك اشكال فني روبرو شد(من واقعا به داستان نويسي كلاسيك و اصولش اعتقاد دارم.) مجبور شدم ولش كنم. ولي هنوز فكر مي كنم كه خوب شروع شده. پس همان اولش را مي گذارم. خوب اين هم يك جورش است!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:48  توسط محسن رضائی
|
اولين بار
وقتی بود که ترسيده بودم. خيلی زياد. برای همين فکر کردم بوی ترس خودم است. مگر
نمی گفتند سگها از بو می فهمند کی از آنها ترسيده است. بچه مدرسه ای
بودم. تنها دوستم در مدرسه، برای حمايت از من جلو بچه قلدرهای کلاس ايستاده بود. و
آنها بر سرش ريخته بودند. می زدند. با مشت و لگد. محکم. به چهره هايشان نگاه می کردم.
عرق کرده بودند و دندان برهم می فشردند. تنها چيزی که در صورتشان می شد ديد خشم
بود. و نفرت. و من فکر می کردم می خواهند او را بکشند. ترسيده بودم. که بو آمد.
بوی شديد بادام تلخ وقتی در دهان خرد می شود. و من فکر کردم که بوی تن خودم است. و
گفتم که نکند از ترس خودم را خيس کرده ام و اين بو … نکند آنها هم اين بو را بشنوند و بفهمند که من
ترسيده ام. … تا اين که رهايش کردند. به من نگاه کردند. تنم لرزيد. پوزخندی زدند.
طوری که دندانهای نيششان هم ديده شد. رفتند. همچنان بوی بادام تلخ می آمد. و من
دست لای پايم گذاشتم ببينم خودم را خيس کرده ام؟ …
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:44  توسط محسن رضائی
|
هيچ فيلم خوبي است؟ راستش نمي دانم. البته در بين اين بازار مزخرف سازي فيلم خوبي است. بازي مهدي هاشمي عالي است و فيلم هم از دو فيلم قبلي كاهاني ( "آدم" و "بيست") واقعا بهتر است. ولي كاهاني همچنان مشكل فيلمنامه دارد. من نسخه ي دي وي دي فيلم را ديدم. كمي هم پشت صحنه داشت. ظاهرا كاهاني خيلي از صحنه هايي را كه فيلمبرداري كرده و در آن جر و بحث بر سر پول راحذف كرده. اين كار از جهتي خوب است. كه فيلم به سمت همان مزخرفات قديمي نمي رود كه پول خوشبختي نمي آورد. ولي باعث شده شخصيت نادر(مهدي هاشمي ) در فيلم ناقص باشد. رها شده. توضيحي كه او در اواخر فيلم به زنش مي دهد كه چرا به بچه ها پول نمي دهد قانع كننده نيست. و خودكشي آن دختر هم در فيلم جا نمي افتد. در هر صورت فيلم به خاطر بازي هاي خوب و در آوردن موقعيت يك خانواده ي شلوغ بسيار عالي است. و اين كه به دنياي واقعي زندگي ما اشاره مي كند. نه به دنياي اتوكشيده اي كه ديگر فيلم ها از ما نشان مي دهند. ولي با اين همه فيلم با نقص فيلمنامه تماشاگر را معلق رها مي كند. و تماشاگر (لااقل من) حس مي كند كه فيلم بايد چيز ديگري را نشان مي داد كه نشان نداده. ولي شايد نفهمد كه آن چيز چه بوده.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:37  توسط محسن رضائی
|
عجب شاهكاري است اين "ناخدا خورشيد" تقوايي! با اين كه توي سينما هم ديده بودم ديدن دوباره ي آن خيلي چسبيد. و ياد نقدهاي آن زمان افتادم كه نشان مي دهد چه قدر منتقدان ما بي سوادند. خلاصه كه خيلي كيف كردم. يك فيلم كاملا حساب شده. با بازي عالي سعيد پورصميمي و تركيب عالي بازي نصيريان و صداي ژرژ پطرسي. قبلا هم تقوايي يك چنين كاري كرده بود. در سريال دايي جان ناپلئون نويسنده (پزشكزاد) از انتخاب پرويز صياد ( شايد به دليل خاطره نقش صمد) در نقش عمو اسداله راضي نبود. ولي تقوايي با تركيب بازي صياد و صداي منوچهر اسماعيلي (اگر اشتباه نكنم) اين شخصيت را زنده كرد. به همه ي دوستداران سينما كه مدت ها ست اين فيلم را نديده اند توصيه مي كنم تا نسخه ي دي وي دي آن هست حتما تهيه كنند و ببينند.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 23:36  توسط محسن رضائی
|
آمار نشان مي دهند بالاي پنجاه درصد مراجعه كنندگان به اين وبلاگ در جست و جوي مطالب پورنو بوده اند. مبارك بادا دارد!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 23:28  توسط محسن رضائی
|
گنجشكا وقتي گشنه شون مي شه
مي دونند توي
ايوون كنارِ مادر نون و دونه پيدا مي كنند.
قطره هاي
بارونِ بهاري وقتي از ابر مي ريزند
تودلِ غنچه هاي
تازه واشده لونه مي كنند.
فرشته هاي
آسمون وقتي دلشون مي گيره
مي يان
پايين، سرشونو مي ذارن تو دامنِ ماه منيرخانم گريه مي كنند.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 23:26  توسط محسن رضائی
|
از بهمن قبادي خوشم نمي آيد. حس مي كنم خيلي علاقه به خودنمايي دارد. از آن ماجرايي كه گفت آن دختر ايراني آمريكايي ژاپني نامزدش است و بعد گندش در آمد تا نامه اش به عباس كيارستمي. تا همين پيغامش در اول فيلم كه "داريد فيلم مرا مجاني و غير مجاز مي بينيد. نوش جانتان" يعني چه؟ بعد هم كه " اگر از اين بچه ها در نزديكي شماست هر طوري كه مي توانيد به آنها كمك كنيد." مي شود بفرماييد مثلا چه طوري كمك كنيم؟ بفرماييد آقاي قبادي!يك خانه ي 45متري داريد. از كله ي صبح تا بوق سگ كار مي كرده ايد. آن قدر خسته ايد كه توي تاكسي در راه برگشت به خانه خوابتان برده. به خانه مي رسيد. بعد كه مي خواهيد استراحت كنيد پسر همسايه تان از اين هنرمندان راك است و صداي سازش از آپارتمان بغلي توي كله ي شماست. بفرماييد برويد كمكش كنيد. من مخالف راك يا هر نوع سبك ديگري نيستم. ولي اين پيغام يك كمي به آدم زور مي آورد. بگذريم.
از اين فيلم هم به شدت بدم آمد. آشغال به تمام معني بود. اگر سعي نمي كرد كه به آن خط داستاني بدهد شايد مي شد فيلم را نگاه كرد. ولي همين خط داستاني ايراد اصلي فيلم است. از سرتاسر اين خط داستاني بوي گند براي جشنواره ساخته شدن مي آيد. نمونه اش هم ديالوگ هاي آن خواننده (هيچكس؟) كه معلوم بود حرف خودش نيست و برايش نوشته شده است و همه اش شعار بود. تا آن صحنه ي سگ توي ماشين و آن نيروي انتظامي يا بسيج يا هر چه كه هست كه سك رابه زور از ماشين بيرون مي كشد و بيننده تصوير را نمي بيند ولي صداي ناله هاي سگ به گوش مي رسد. آقاي قبادي ما هم توي همين مملكت زندگي مي كنيم. درست است كه بچه شهرستاني هستيم ولي از همان زماني كه مد شد مردم با اين سگ ها بيايند توي خيابان؛ در همين تهران بوديم. ما كه هيچ وقت نديديم كسي از نيروهاي نظامي ايراد بگيرد كه چرا سگ را توي خيابان آورده اي. آن هم در اين ايران كه ماشاالله هزار ماشاالله سگ و گربه و موش و هزار جانور ديگر صبح تا شب راست راست توي خيابان راه مي روند و ... آن وقت مي خواهي من قبول كنم كه اين صحنه براي جذب تماشاگر خارجي و سوزاندن دل او نيست؟مساله اين است كه از صبح تا شب هزاربلا سر مردم خود اين ممكلت مي آورند بعد مي خواهي من بيايم غصه ي سگ را بخورم.
چرا اين قهرمانان داستان شعر اصلي شان را كه مي خوانند به زبان انگليسي است؟ اين دو تا كه ما چيزي در فيلم نديده ايم كه چندان درسي خوانده باشند. اصلا چندان سني هم ندارند اين زبان را از كجا ياد گرفته اند؟ اين روزها آن قدر فيلم ها بزن و در رو شده اند كه اين سوالات من به نظر خيلي ها مته به خشخاش است. ولي اين اساس داستان است. وقتي چيزي را مطرح كردي بايد چرايش و چگونه اش را هم داشته باشي.
موقع تماشاي فيلم اين حس به من دست داد كه فيلمساز تماشاگر را خر فرض كرده است. اين ها قرار است به قول خودشان باند(گروه ) جمع كنند كه بروند خارج كنسرت بدهند. اولا كه دو هفته ديگر مي خواهند بروند ولي هنوز گروهشان را جمع نكرده اند. پول را داده اند ولي هنوز معلوم نيست كي ها هستند كه مي خواهند بروند و قرار است برايشان پاسپورت و ويزاي جعلي صادر شود. دوما حالا اين ها رفتند. آن طرف كه مي فهمند اين مدارك جعلي است بعد به همين راحتي مي گويند براي اجراي كنسرت آمده ايد؟ بفرماييد. عيب ندارد كه گذرنامه و ويزايتان جعلي است. سوما مگر در خارج اوضاع به همين كشككي است كه هر كه رسيد سالن بهش بدهند كه بفرما كنسرت بده؟ پس هزينه هاي سالن چه مي شود؟ مراكز حمايتي هم آن قدر خودشان سمن دارند كه با ياسمن نمي رسد. از اين بگذريم. مي گويند كه سبك شان چي چي راك است. بعد بلند مي شوند مي روند توي يك بياباني كه يك گروهي دارند سنتي مي زنند (خدا كند من اشتباه كرده باشم. ولي يك سازي شبيه گيتار دست يكي شان بود ولي صداي كمانچه مي آمد!) آخر آقاي قبادي كسي كه دارد سنتي مي زند كه نمي تواند به همين راحتي برود توي گروه راك يا هر چه.
از اين هم بگذريم. اصلا نادر كيست؟ يك كلاش يا يك عشق هنر. او همه اش در حال قول دادن به همه است و صبح تا شب در باره ي همه چيز دروغ مي گويد. فيلم كپي مي كند. وقتي گير مي افتد شروع مي كند به بازيگري و گريه كردن. ولي آخر به قاضي مي گويد آقاي قاضي حالا خدايي بعد يك بار ديگر از زاويه ي هنري اين فيلم ها را ببيند و ... يعني چه؟او دارد از هنر دفاع مي كند يا قاضي را مسخره مي كند؟ بعد هم كه نمي تواند مجوز كنسرت يا كاست يا حتي پاسپورت را جور كند در هم مي شكند و مي رود مست مي كند و گريه مي كند. قبلش هم پاي تلفن كلي شعار مي دهد كه " حاجي آخه پس اين بچه ها چي كار كنن؟ اجازه ي كنسرت كه بهشون نمي دين مجوز كاست كه بهشون نمي دين پس اينا چيكار كنن ..." و معلوم نيست اين حاجي كيست؟ نادر از كجا او را مي شناسد كه مطمئن است مي تواند مجوز بگيرد؟ رشوه بگير است يا آدم سالم؟ اگر رشوه بگير است پس شعارهاي نادر چيست؟ و اگر آدم سالم است پس آدم يك لاقبايي مثل نادر از كجا چنين كسي در اين رده را مي شناسد و مطمئن است كه مي تواند از طريق او مجوز براي كسي را بگيرد كه به جرم پارتي در زندان بوده است؟
از همه مهم تر. تمام تلاش فيلم اين است كه بگويد بابا اين ها هنرمندند و آدم حسابي. بعد در آخر فيلم كه قرار است اوج فيلم باشد آقاي نادر در يك مهماني است كه يكي در يك گوشه اي دارد جيغ يك ساز را در مي آورد و بقيه هم ولند توي ساختمان دارند سيگار مي كشند و مشروب مي خورند.و (خدا كند كه در همين حد باشد كه فيلم نشان داد) والا ما كه خارج نبوده ايم. ولي اين تصاوير بيشتر شبيه تصاوير فاحشه خانه هاست كه نشان ما داده اند. يا ديسكوهاي ته شهر. بعد هم كه ديگر مشخص است آدم بدها (پلس ها)مي رسند و قهرمان داستان كه مي خواهد فرار كند از پنجره پرت مي شود و مي ميرد. خوب آقاي قبادي! حداقل مي توانستي چهارتا چيز نو بياوري. اولا كه اين داستان از فرط تكرار كهنه شده است. دوما مرجان ساتراپي كه اين را بهتر نشان داده.
بهتر از اگر مي خواهيم از هنر و هنرمند دفاع كنيم درست دفاع كنيم. وگر نه ماجراي نادان دوست خواهد بود كه آدم دلش مي خواهد از شرش به دشمن دانا پناه ببرد.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 19:37  توسط محسن رضائی
|
نمي خواهم فيلم را نقد كنم. گرچه از فيلم جز ترانه هاي محسن چاوشي خوشم نيامد. اصلا تاثيرگذار نبود. ولي يك جمله ي توي فيلم بود كه فكر مي كنم خيلي ها متوجهش نشدند. در جايي از فيلم علي سنتوري نريشن مي گفت كه براي اجراي برنامه مي رفته بالاي شهر و پايين شهر. بالا شهري ها خوب پول مي دادند پايين شهري ها گرچه خوب پول نمي دادند ولي "بلد بودند طوري ديگر ما را تامين كنند." يك همچين جمله اي . و بعد نشان مي داد كه در پايين شهر به او مشروب و مواد مي دهند. يعني اين پايين شهري ها هستند كه نه تنها خودشان معتادند بلكه اين بيچاره را هم معتاد كرده اند. و بالا شهري ها همه خوب و پاك و سالمند. شايد اين به تنهايي نه خوب باشد و نه بد. ولي وقتي آدم اين را در كنار فيلم بانو مي گذارد كه در آن پولدارها همه خوبند و بي پول ها فرصت طلب و دزد و امثالهم ديگر يك كم زور دارد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 22:29  توسط محسن رضائی
|